یکشنبه بیستم مرداد 1387
زهرا صفري
بيا پرواز كنيم
بر اشتراك آبي كودكي
آه با آن دنياي مشترك
چه معصومانه من و تو ما مي شويم
بيا تا دست در دست عظيم آفتاب
همان آفتاب طلايي كودكي
لغزان بر گيسوان شب
استوار بر شانه هاي تو
در عطر كوچه هايي رها شويم
كه به پس كوچه هاي مهرباني مي پيوندند
و پرواز را دريابيم
كه در بن بست تنهايي مي ميرند
و ناممان را به تنهايي بسپاريم
زهرا صفري
در كوچة باراني چشمانم
مردي به هيات عشق پيداست
مردي به قامت خورشيد
مردي به بلنداي كوه
مردي كه از سخاوت دنيا مي آيد
مردي كه طراوت گلها را
به همراه دارد
از راه آمده است
تا عشق را در همة سينه هاي خسته
بكارد
از راه آمده است
بايد به دستان او ايمان داشت
دستان او نشانه رحمت است
اقتدا كنيم به دستاني كه
روشني مي بارد
نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 14:43 | لینک
|
