یکشنبه بیستم مرداد 1387
نقاش، نقاشي مي كشد
و من منتظر طرح حادثه اي هستم كه از بوم سرنوشتم بيرون مي آيد
با احساسي شبيه ترس
و دردي كه مدام در ذهنم مي پيچيد
يك فكر مسموم
كه نمي دانم در بودن يا نبودن تو پژمرده است
من مي ترسم
آرامش را ديدم كه از جسد صداهاي مرده اطراف متولد شد
و دارد بزرگ مي شود
بزرگ و بزرگتر
من مي ترسم
شايد بزرگتر شود، و از صدا به انفجار برسد
از آرامش به طوفان
تو هستي
با همهي عشقي كه در كلمه دوستت دارم مي گويي
و ترس هست
با همه نا آگاهي ها و روزهايي كه در مه گم شده اند
نقاش نقاشي مي كشد
من همچنان منتظر حادثه سرنوشتم هستم
يك چيز را مي دانم
تو جزئي از حادثه من خواهي بود
نقاش تو را براي هميشه در قلب من كشيد.
نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 14:42 | لینک
|
