تبليغاتX
زیر چنار دالبتی - احسان لشکری
کتاب شعر امروز گناباد - به کوشش باران گنابادی

 

 

 

 

 

احسان لشكري

 

خم آهنگون زیبایت به یلدا پهنه می ماند

تو را هر دم مه بیتا دعا گوید ثنا خواند

دو چشمت برده ناموس از مه و خورشید و زیبایی

لب پر شکر و شهدت به جام ارغوان ماند

چو محراب است ابرویت دل و جان می برد از کف

تو را خورشید می دیدم ، نماز آرد ، خدا داند

خداوندی به زیبایی ، به دلداری و مهرویی

قلم چون ناقه ای در گل ، ز تو صیف تو درماند

زمین گسترده سر با جان که بگذاری قدم بر آن

فلک مه را به گیسویت چو شاهنشاه بنشاند

ستون ها فرض دستوری ، فراز آرند سر تا مه

ز در گاهت مرا هجران چو حاجب سخت می راند

خمار چشم و بیمارت ، چراغ آسمان ها را

هزاران بار بستاند ، هزاران بار برهاند

خمارش سکر می بخشد ، رباید دل در آن مستی

نه دل تنها که آن خمار جان از خامه بستاند

مرا باکی زجان دادن به دل نبود که می دانی

ولی ترسم تو را بر سر غبار غم بیفشاند

ز چشم نا رفیقانم بر آن اندیشه تا ناگه

بلا در چله بگذارد که بر جان تو بنشاند

رسان هر آن چه می خواهی بلا بر جان من اما

سفارش کن خداوندا ، قضا از او بگرداند


 

 

احسان لشكري

 

نیست یکدم که خیالم به تو مهمان نشود

به در از خانه نیفتاده وحیران نشود

نیست داغت که شرر بر همه عالم نزند

یک نفس راهزن قافله ی جان نشود

نیست گیسوی سیاهت به سراسیمه ی اشک

در هجون نفس صبح پریشان نشود

نیست تا چشم خمارت نکند عشوه و ناز

با دلم دست دمی او به گریبان نشود

دل بیمار و سیاهش همه دارد ره کفر

وآن که بیرون رود از دین مسلمان نشود

من مگر چشم بدارم پس از این بر نظرت

ورنه بیماری چشمان تو درمان نشود

خم خرگاه خمارش به نظرگاه خیال

دل محال است کزو بی سر و سامان نشود

یاد شیرین وصالت به سراپرده ی خواب

کبک مستی است که پیوسته خرامان نشود

هر وجب خاک رهت هست مرا سرمه ی چشم

که بدان قدر و بها ملک سلیمان نشود

دولت آن است که عشاق به کف می دارند

ورنه این تاج و نگین دولت و دیوان نشود

خرقه پوشی و دم از عشق زدن بس عبث است

هر که خواند عربی قاری قرآن نشود

دست بردار ز اندرز من ای پاک سرشت

هیچ بیچاره تر از این دگر احسان نشود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

احسان لشكري

 

 

دلا نصیب تو تنهایی است و غم دیدن

هزار بوسه ز ماتم به جرم غم چیدن

تو را مگر که بفرمود تا که خود بازی

به چشم نرگس مستی در آن روییدن ؟

که رسم آینه داران مه چنین باشد :

به روی عاشق سرگشته سخت خندیدن

تو اختیار مرا هم ربودی از تقدیر

فرو فکنده ای حالم به عشق ورزیدن

سحر به ناله پریشان گریب می دری

فکنده ات غم هجران به جامه دریدن

ز شور و شادی و مستی گرفته ای ما را

فتاده ام ز تو ای دل ز خورد و خوابیدن

حرام کرده ای بر خود بجز حرام عقول

خدا کند که بگردی ز خار خاییدن

نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 14:38 | لینک  |