جمعه چهاردهم تیر 1387
حميد خصلتي
قاف عشق
مدهوش گشته آينه ها از نديدنت
در حيرتم ز روز گواراي ديدنت
بوي تو مي برد ز كف عاشقان قرار
تا چيست حال دل به سحرگاه چيدنت
جان و نهان نهاده به راه تو چشم را
مانده ست شمع غيبت و يك دم دميدنت
در كوچه هاي شهر تمام پرنده ها
جان ميدهند در تب و تاب رسيدنت
اي قاف عشق از گذر ما عبور كن
دل بسته ايم ما به شراب دميدنت
نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 23:47 | لینک
|