تبليغاتX
زیر چنار دالبتی
کتاب شعر امروز گناباد - به کوشش باران گنابادی

 

تصوير تو در سياهي چشم

كوچك و كوچكتر مي شود

و روي موج مي شكند

سنگينم به حدي كه پلك قبل از خواب نيست

و فوحش مي دهم به باورم

كه خوابش عميق تر بود از محنت تو

ما رد شديم پا به پاي هم

از كوچه باغ هاي پر گل

اما دستهامان براي چيدن از هم جدا شد

شايد كسي براي باز شدن نخش

دستان ما به هم گره زده بود

فحش مي د هم به باورم

عجيب سبك مي پري بادبادك

انگار هيچ دنباله اي نداشته اي

كدام دست توانست

كدام دست؟

لعنت به دستي كه بي دليل گره مي زند

لعنت به دستي كه باز مي كند گره را؟

نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 14:58 | لینک  |