مرتضي خدادادي
تيك
تاك
چشمانت ساعتي بود
كه پلك هايش تيك تاك مي داد
زمان جدايي را
آذر۸۶
حميد خصلتي
قاف عشق
مدهوش گشته آينه ها از نديدنت
در حيرتم ز روز گواراي ديدنت
بوي تو مي برد ز كف عاشقان قرار
تا چيست حال دل به سحرگاه چيدنت
جان و نهان نهاده به راه تو چشم را
مانده ست شمع غيبت و يك دم دميدنت
در كوچه هاي شهر تمام پرنده ها
جان ميدهند در تب و تاب رسيدنت
اي قاف عشق از گذر ما عبور كن
دل بسته ايم ما به شراب دميدنت
هادي حيدري
مي خواهم بنويسم
بر زير كمان برگ رنگين
آه ققنوس پير را كه بيدار مي كند پهنه پندار را
شعله اي مي خواهم
شبيه آه
و فردايي كه باشد نشاني
تا به شفق بپيمايم
و صدايي كه هيچكس نمي خواهد بداند
حتي كلاغي
بر اين ويران خرابات
هادي حيدري
يادِ
تو
خاطره ما
و من در بستر زمان گرمايِ تو
رحله ي آهنگ درخت عاشقي را
مي شنوم
روزي كه نبود صحبت خود در ميان
اي روح تو
جاودان