تبليغاتX
زیر چنار دالبتی
کتاب شعر امروز گناباد - به کوشش باران گنابادی

 

تصوير تو در سياهي چشم

كوچك و كوچكتر مي شود

و روي موج مي شكند

سنگينم به حدي كه پلك قبل از خواب نيست

و فوحش مي دهم به باورم

كه خوابش عميق تر بود از محنت تو

ما رد شديم پا به پاي هم

از كوچه باغ هاي پر گل

اما دستهامان براي چيدن از هم جدا شد

شايد كسي براي باز شدن نخش

دستان ما به هم گره زده بود

فحش مي د هم به باورم

عجيب سبك مي پري بادبادك

انگار هيچ دنباله اي نداشته اي

كدام دست توانست

كدام دست؟

لعنت به دستي كه بي دليل گره مي زند

لعنت به دستي كه باز مي كند گره را؟

نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 14:58 | لینک  | 

 

جواد احمدآبادي

 

و سلام و سلامتي و ضرب استكان ها در هوا

                                                   - جايي مثل لحن لحظه ها

خسته يا گُل پرنده بهشت و پلان ناتمام زني آبستن.

كمي خلوت و خالي خراب و خواب و خون و

                                                           خمار و

                                                                     خلاص.

يا گاهي سكسكه با صداي پدر سَگِ مردم.

طلا و تبر: در من. تير و طايفه: در من.

بيزار شدم از بس دلم گرفت.

اين اشك هاي رفته، رفته است

آخر لبخند پُر ماتيك و طعمِ سرخ تند مناسب.

آخر عشق: كه بر باد رفت.

نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 14:57 | لینک  | 

 

امين تقوي

 

 

 

 

 

دیدنت حال و هوایی دارد
مثل آن لحظه که از خانه
بیرون می آیی می بینی
آسمان سایه شده... ابر شده... بی خبری...
نرم نرمک دارد
باران می بارد

نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 14:56 | لینک  | 

 

 

عليرضا جهانشاهي

 

سلام اي هزاران مرا روسياهي

خداحافظ اي گرية گاهگاهي

چه بي وقفه ديوانه ام تا بميرم

خوشا مستي رندي و كج كلاهي

مرا مرحبا بر سردار بودن

اناالحق، اناالحق الهي، الهي

به جز ميگساري گناهي ندارم

ندارم بجز ميگساري گناهي

هواي سفر در سر افتاده اي دل

سرم را مپيچان از اين سر به راهي

بگو تلخي از ما و شيريني از ما

به زيتون و انجير اينك گواهي

نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 14:56 | لینک  | 

زهرا جعفري

 

روزگارِ خزانِ دل

                         آمد

آمد آن ابرِ تيره و تارِ بد خو

 تا سيل شود

تا بِبَرد

رنگِ خوشِ سبزي را

تا كه زردي بزند پيكره ي زيبا را

به خرابي بِكِشد دشتِ گل و خانه ي من

من در اين غروب دلگير نمور

باز دلتنگ بهاري ديگر

نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 14:55 | لینک  | 

 

دكتر ابوالفضل حسيني

 

صدای مفصل های زنی که می رقصد

می ترساندم

آرام

مثل آن که در شعر دیگری راه رفته باشد

صدای پا در پله ها

                        می آید

دیدی همه چیز معطوف به توست

  و تو صدایی

اگر از باریکه ی دهانت

 چیزی بیرون بیاید

حتمن عجیب

             مثل دعای صبحانه است

حرامزادگی کن   ها

صبحانه بده       ها

من که دشنام نمی دادم

« من که وا نمی دادم »  ها

در قرمزی واکس خورده ی چشمم

پنهان باش باش باش

قلب آدم چار حفره دارد

دهلیز و بطن و دهلیز و بطن

یک گام سکوت

دوباره بیاید صدای ساعتم و صدای یخچالم و صدای چکه هایم و صدای قلمم و صدای

 تنبورپدرسگت میان شلیک ها

ها

صدای چکمه ها  نَـه !

صدای چکه ها

یعنی!

نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 14:54 | لینک  | 

 

 

 

 

هادي حيدري

 

 

 

يادِ

      تو

 خاطره ما

و من در بستر زمان گرمايِ تو

رحله ي آهنگ درخت عاشقي را

مي شنوم

روزي كه نبود صحبت خود در ميان

اي روح تو

جاودان


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هادي حيدري

 

 

مي خواهم بنويسم

بر زير كمان برگ رنگين

آه ققنوس پير را كه بيدار مي كند پهنه پندار را

شعله اي مي خواهم

شبيه آه

و فردايي كه باشد نشاني

تا به شفق بپيمايم

و صدايي كه هيچكس نمي خواهد بداند

حتي كلاغي

بر اين ويران خرابات

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هادي حيدري

 

 

با من بگو

كه انسان چگونه تو را بَرده خود كرد

و زيبايي را در چشمان برفي تو

محو كرد

و صبوري چشمان خسته تو

كه دَم كرده بود

 زير پلك دلبستگي‌ها

روزي كه نيازش ارضاء شده بود

و تو را كسي نبود كه همدري كند

                     در سوزش

              

                                       سياهي

                                                    سكوت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هادي حيدري

 

 

تو را ابراز خواهم كرد

وقتي كه بهانه هايت موج مي گيرد

و خورشيد در پاي عشق تو

عرق مي زند

 

تو را ابراز خواهم كرد

همچون ستاره

نَفَسِ مهاجر مي گيرد

صداي مهيب

 زداينده عقل توست

از مرواريد چشمانت خواهد چكيد

نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 14:53 | لینک  | 

 

 

 

 

 

مرتضي خدادادي

 

 

و بعد هرگز و اندی دوباره من شادم

که سرنوشت غزل را به دست غم دادم

 و شیهه می کشم اینجا سکوت شادم را

از آن زمان که دوباره به دستت افتادم

 غرور خسته و سردم دوباره می جوشد

دوباره پر تب و تابم دوباره مردادم

 شبیه آنچه که دارم در آسمانها نیست

من امتزاج دو دریا، روانه در بادم

 و روح حضرت طوفان درون رگهایم

و من خود ِ خود ِ عشقم، تورا که سر دادم

 و کافرم به خدایان دیگر از امشب

تویی خدای غزل ها تو کردی آبادم

 دوباره پر شدم از تو، حضور سرشارت

دوباره غافلم از غم دوباره فریادم

 

 

 

نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 14:47 | لینک  | 

 

 

 

 

حميد خصلتي

 

وسعت ابروي يار

 

 

كسي به چشم تو محدود مي شود كه منم

و روشن است زچاك غريب پيرهنم

ز انبساط نفس هاي گر گرفته من

چه نخ نما شده راز نگفته سخنم

غزل نشسته اگر در مسير باور باغ

اگر چه بوي ترنج تو مي دهد دهنم

ميان مصر وجود تو استحاله شدم

قرار بود بميرم و ليك دم نزنم

زشوق ابروي جانان هزار بار دگر

سكوت ميكنم و هم سكوت مي شكنم

نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 14:47 | لینک  | 

 

محمد حسن داوديان

كبوتر سپيد

 


مي توان مرور كرد ، تيشه و درخت را
عشق و بيت و اشك و آه ، سالهاي سخت را
پا برهنه دم زدم ، روي ماسه هاي داغ
در شفق نيافتم ، ردّ پاي بخت را
ما قرار داده ايم ، روبروي آفتاب
قلب هاي همچنان ، شيشه هاي تخت را
آفتاب خنده رو ، تن برهنه مي كند
جان تازه مي دهد ، مردم كرَخت را
من كبوتري سپيد ، زير سقف آسمان
مي كشم به سوي خويش ، طفل پايتخت را
رختشوي تند باد ، روي بند آسمان
پهن كرده هر طرف ، ابرهاي رخت را
در تموج جنون ، مي توان عبور كرد
موج هاي وحشي و صخره هاي سخت را
آي نازنين بيا ، پشت سر گذاشتيم
جوي آب و جوگي و سايه درخت را

 

نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 14:46 | لینک  | 

 

ابوالحسن دلشاد نوقابي

 

موج نگاه

 

 

نرگس مست تو ديوانه كند هر دل را

تير مژگان تو هر سينه كند منزل را

موج زيباي نگاهت چو گره زد بر دل

كرد پروانه ي شوريده من بيدل را

خيمه زد ابر خيالت چو به كهسار وجود

بود اشك و من و مي بزم شب محفل را

قطره ام چون كه به درياي وصال تو رسم

پايكوبان بدرم سينه ي هر ساحل را

با تو خواهم كه بميرم و برآيم از خاك

تا كنم طي به قيامت ره پر مشكل را

پر و بالي بزنم گر به طوافت يك دم

ز اشك شوقم تو ببيني همه جا پُر گِل را

نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 14:45 | لینک  | 

مهدي رمضاني

پس كو؟

 

پس كو؟ شكوه ضرب تبرهايتان چه شد؟

ان دستهاي معجزه آسايتان چه شد؟

با شعر و سرود و غزل خوابمان گرفت

پس وعده هاي جالب و زيبايتان چه شد؟

ان زخم كهنه غافله را تكه تكه كرد

مرديم از انتظار! مداوايتان چه شد؟

اينجا هنوز اول راه است مانده ايد؟

اي واي پاي باديه پيمايتان چه شد؟

گفتيد حرفهاي شما ابلهانه است

با فكر كودكانه مدارايتان چه شد؟

از هم گسسته رشته افكارتان مگر؟

انديشه هاي روشن والايتان چه شد؟

شب را به انتظار صحر دوره مي كنيم؟

پس كو؟چراغ روشن فردايتان چه شد

نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 14:45 | لینک  | 

 

 

 

حميد زماني

 

به سمت زبان مي روم

مبهوت حقيقت مي شوم

كه جهان خانه دوم توست

خانه تو، اين متن است

دوست فقط كلمه اي از كلمات است

آرامش صورتي از همهمه است

اگر بنويسم

مي توانم دريا داشته باشم

مي توانم تجسم روشني

باشم

فقط در زبان

اگر بنويسي

كلامت

رخنه‌اي ‌است در زبان

 

 

 

 

 

حميد زماني

 

زني و مردي

       كالسكه اي و كودكي

اسباب خوشبختي كامل است

مي توانيم عكسي بگيريم

و براي يك دوست پست كنيم

مي توانيم

              لبخند بزنيم

تا خوشبخت تر باشيم

                 مسخره نيست

اگر كالسكه اي نبود

دستمان به كجا بند مي شد

يا اگر كودكي نبود

 كالسكه چه معنايي داشت

يا اگر هيچكدام بود

به كجا آويخته بوديم؟

با اين همه تاريك نيستيم

گاه مي توانيم

               زير نئون ها

كه نور مهتابي دارند قدم بزنيم

و ماه را بچرخانيم

تمام ستاره ها در يك مشت ما جاي مي گيرند

ما هيچگاه تاريك نبوده ايم

نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 14:44 | لینک  | 

 

 

 

 

ذبيح الله صابري

 

 

اگر به قافله ي عشق طلايه دار نبودم

به كوچه كوچه ي چشم تو بي قرار نبودم

نبوده داغ عبورت اگر به روي دلم

برايت اين همه دل تنگ و داغدار نبودم

جداي از تو نخوردم هميشه خون جگر

فراري از خودم و روز وروز گارنبودم

ترك خورده به پيشم اگر انار لبت

دريده سينه به لبخند آن انار نبودم

و لحظه اي نگشودم اگر به روي تو پلك

به دام لشگر غمها چنين دچار نبودم

گر اشتياق دو چشمت به دل نهفته نبود

بر اسب تيز غزل لحظه اي سوار نبودم

شكست خورده ي آن حمله ي نگاه تو هستم

كه در هجوم نگاه تو استوار نبودم

به سينه ام نزدم سنگ عشق اگر همه عمر

هميشه با سر سبزم به روي دار نبودم

نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 14:43 | لینک  | 

 

 

 

 

زهرا صفري

 

بيا پرواز كنيم

بر اشتراك آبي كودكي

آه با آن دنياي مشترك

چه معصومانه من و تو ما مي شويم

بيا تا دست در دست عظيم آفتاب

همان آفتاب طلايي كودكي

لغزان بر گيسوان شب

استوار بر شانه هاي تو

در عطر كوچه هايي رها شويم

كه به پس كوچه هاي مهرباني مي پيوندند

و پرواز را دريابيم

كه در بن بست تنهايي مي ميرند

و ناممان را به تنهايي بسپاريم


 

 

 

 

 

 

 

 

 

زهرا صفري

 

در كوچة باراني چشمانم

مردي به هيات عشق پيداست

مردي به قامت خورشيد

مردي به بلنداي كوه

مردي كه از سخاوت دنيا مي آيد

مردي كه طراوت گلها را

به همراه دارد

از راه آمده است

 

تا عشق را در همة سينه هاي خسته

بكارد

از راه آمده است

بايد به دستان او ايمان داشت

دستان او نشانه رحمت است

اقتدا كنيم به دستاني كه

روشني مي بارد

نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 14:43 | لینک  | 

 

نقاش، نقاشي مي كشد

و من منتظر طرح حادثه اي هستم كه از بوم سرنوشتم بيرون مي آيد

با احساسي شبيه ترس

و دردي كه مدام در ذهنم مي پيچيد

يك فكر مسموم

كه نمي دانم در بودن يا نبودن تو پژمرده است

 

من مي ترسم

آرامش را ديدم كه از جسد صداهاي مرده اطراف متولد شد

و دارد بزرگ مي شود

بزرگ و بزرگتر

 

من مي ترسم

شايد بزرگتر شود،  و از صدا به  انفجار برسد

از آرامش به طوفان

تو هستي

با همه‌ي عشقي كه در كلمه دوستت دارم مي گويي

و ترس هست

با همه نا آگاهي ها و روزهايي كه در مه گم شده اند

 

نقاش نقاشي مي كشد

من همچنان منتظر حادثه سرنوشتم هستم

 

يك چيز را مي دانم

تو جزئي از حادثه من خواهي بود

نقاش تو را براي هميشه در قلب من كشيد.

نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 14:42 | لینک  | 

ترس

 

 

از هزيانم برخاسته اَم

چون ماهي در تُنگ اقيانوس

مرا از سايه اَم بپرس كه سال ها در آن

حل شده اي

و ترس را با من نشانه مي روي

كلمات لابلاي دندانهايم

مي اُفتد

نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 14:41 | لینک  | 

 

 

 

حاج محمد قاسم پور

 

 

ما شيعه‌ايم بر دل ما، مهر مرتضي است

در قلب ما ز روشني روي مجتبي است

باشد يقيني نه شك و نه ريب است اين كلام

روح و روان و اين دل و جان، شاه كربلاست

زين‌العباد و باقر و جعفر مرا بدل

ايمان و دين و مذهب و احكام و رهنماست

راه نجات موسي جعفر مرا بود

روي رضا چو مردمك ديده‌ام ضياء است

هر ناز و تعمتم ز وجود تقي بود

اين دين و كيش و ملت ما از نقي بپاست

باشد حصار ما همگي عسكر حسن

مهدي ضياء ديده ما ختم اولياست

باشد دوازده تن نامي، اماممان

آنكس كه معتقد به همه نيست بر خطاست

هر كس زند به خصمي اين ده و دو قدم

بي‌شك و ريب نطفه او از پدر دو تاست

من قاسمي غلام همين خانواده‌ام

دارم چنانكه بر سر من تاج پادشاه است

نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 14:40 | لینک  | 

 

 

 

 

 

احسان لشكري

 

خم آهنگون زیبایت به یلدا پهنه می ماند

تو را هر دم مه بیتا دعا گوید ثنا خواند

دو چشمت برده ناموس از مه و خورشید و زیبایی

لب پر شکر و شهدت به جام ارغوان ماند

چو محراب است ابرویت دل و جان می برد از کف

تو را خورشید می دیدم ، نماز آرد ، خدا داند

خداوندی به زیبایی ، به دلداری و مهرویی

قلم چون ناقه ای در گل ، ز تو صیف تو درماند

زمین گسترده سر با جان که بگذاری قدم بر آن

فلک مه را به گیسویت چو شاهنشاه بنشاند

ستون ها فرض دستوری ، فراز آرند سر تا مه

ز در گاهت مرا هجران چو حاجب سخت می راند

خمار چشم و بیمارت ، چراغ آسمان ها را

هزاران بار بستاند ، هزاران بار برهاند

خمارش سکر می بخشد ، رباید دل در آن مستی

نه دل تنها که آن خمار جان از خامه بستاند

مرا باکی زجان دادن به دل نبود که می دانی

ولی ترسم تو را بر سر غبار غم بیفشاند

ز چشم نا رفیقانم بر آن اندیشه تا ناگه

بلا در چله بگذارد که بر جان تو بنشاند

رسان هر آن چه می خواهی بلا بر جان من اما

سفارش کن خداوندا ، قضا از او بگرداند


 

 

احسان لشكري

 

نیست یکدم که خیالم به تو مهمان نشود

به در از خانه نیفتاده وحیران نشود

نیست داغت که شرر بر همه عالم نزند

یک نفس راهزن قافله ی جان نشود

نیست گیسوی سیاهت به سراسیمه ی اشک

در هجون نفس صبح پریشان نشود

نیست تا چشم خمارت نکند عشوه و ناز

با دلم دست دمی او به گریبان نشود

دل بیمار و سیاهش همه دارد ره کفر

وآن که بیرون رود از دین مسلمان نشود

من مگر چشم بدارم پس از این بر نظرت

ورنه بیماری چشمان تو درمان نشود

خم خرگاه خمارش به نظرگاه خیال

دل محال است کزو بی سر و سامان نشود

یاد شیرین وصالت به سراپرده ی خواب

کبک مستی است که پیوسته خرامان نشود

هر وجب خاک رهت هست مرا سرمه ی چشم

که بدان قدر و بها ملک سلیمان نشود

دولت آن است که عشاق به کف می دارند

ورنه این تاج و نگین دولت و دیوان نشود

خرقه پوشی و دم از عشق زدن بس عبث است

هر که خواند عربی قاری قرآن نشود

دست بردار ز اندرز من ای پاک سرشت

هیچ بیچاره تر از این دگر احسان نشود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

احسان لشكري

 

 

دلا نصیب تو تنهایی است و غم دیدن

هزار بوسه ز ماتم به جرم غم چیدن

تو را مگر که بفرمود تا که خود بازی

به چشم نرگس مستی در آن روییدن ؟

که رسم آینه داران مه چنین باشد :

به روی عاشق سرگشته سخت خندیدن

تو اختیار مرا هم ربودی از تقدیر

فرو فکنده ای حالم به عشق ورزیدن

سحر به ناله پریشان گریب می دری

فکنده ات غم هجران به جامه دریدن

ز شور و شادی و مستی گرفته ای ما را

فتاده ام ز تو ای دل ز خورد و خوابیدن

حرام کرده ای بر خود بجز حرام عقول

خدا کند که بگردی ز خار خاییدن

نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 14:38 | لینک  | 

 

 

 

 

محمد مهدويان (ماهيدشتي)

اوج آرزو

 

اي يار سفر كرده هوايت كردم

امشب سر سجاده دعايت كردم

در كوه و بيابان به سراغت رفتم

مجنون تو گرديده صدايت كردم

با باد صبا حال خودم را گفتم

گستاخ شدم . قصد ثنايت كردم

سر گشته اگر بود دو صد چندان شد

وقتي كه از او پرسش جايت كردم

قدري زگل روي تو گفتم با گل

قرمز رخ گل را ز حيات كردم

تا نور تو تابد به جهان يا مهدي (عج)

دل را به خدا نظر صفايت كردم

امشب كه چنين حال نوشتن دارم

درمان دل خود را زدوايت كردم

غير از تو كه اوج ارزويم هستي

هر خواسته اي بود فدايت كردم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

محمد مهدويان (ماهيدشتي)

 

عشق اهورايي

 

تورا من در زلال اشك هايم غسل خواهم داد

و در درياي سينه پرورش خواهم داد

همچون گهر

              -اي درد رويايي

نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 14:38 | لینک  | 

 

طاهره ناصري مقدم

 

 

 

شهريوري

 

پناه مي برم اما كجا نمي دانم

به پشت خانه آيينه ها نمي دانم

به خاطرات خودم رنگ خاك مي پاشم

و يا به عمق وجود شما نمي دانم

دلم كه وحشي شهريوريست شورانگيز

سپارمش به زمستان و يا نمي دانم

تمام ثانيه ها غريب و دردآلود

جسارت است و ليكن چرا نمي دانم

نمي نويسم از اين وسعت لبالب درد

فقط براي سكوتي كه تا نمي دانم

نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 14:37 | لینک  | 

 

 

تو كدام گزينه اي ؟

كه قاصدك را نوبت داده اي

سفيدي چشمانت را قلقلك مي دهم

زمان را خفه مي كنم

با منطقي كه علامت سؤالي بيش نيست

در خنده هاي كريستالي تمر زده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حميد رضا ناصري

 

زمان

 

 

روي برگردان هاي عروسكيم

شخصيتهاي بي نقطه خوشبختي

در پيمانه هاي قرار دادي عشق تان

باقي مانده‌ي زمانم را به حراج مي گذارم

صداي نقطه چيني براي بي نيازيش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حميد رضا ناصري

 

ستاره

 

با ذهني به سادگي دوست داشتن

سربازان شانسم را به جنگ اَت مي فرستم

وعده ي نگاه هاي نيم جان

در بغضهاي به افسار كشيده ي تب دار

روي تمام ستاره ها برايت ضرب در زده اَم


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حميد رضا ناصري

 

تكرار

 

 

شماره كفش هاي بي نهايت

راه را كوچك و تنگ مي كند

ساعت زرد اتاقم

صداي اُردك مي دهد

احساس هاي مچاله شده

بمبست را تكرار مي كند

و قلبم براي صفر ماندن

آن را دودره مي كند

نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 14:36 | لینک  | 

 

 

خسرو نوربخش

 



من دچار لاله ام با من بهاري باش و بس
بي قراري بي قراري بي قراري باش و بس
قرمزم خون دلم خون دلم در شيشه ها
شيشه هايم را تماشا كن اناري باش و بس
پرده هاي چهچهم بي پرده چهچه مي زنم
چهچهي با ما موافق شو قناري باش و بس
از چكاچاك از چكاچاك از چكاچاك دودم
سرخ شو ناسورتر شو زخم كاري باش و بس
از تپيدن هاي ماهي خوي دريا را بگير
موج شو مواج شو در خويش جاري باش و بس
داغ خواهد شد سلامت داغ خواهد شد سلام
اي خليل الله در آتش سواري باش و بس
شير شو تا هر چه عقرب عقرب تا هر چه كج
سرمه شو تا هر چه آهو شو فراري باش و بس
تازه شو تاراج ها را تازه شو تاراج شو
هر نفس تاراج شو اما قماري باش و بس


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خسرو نوربخش

 

 

 

 

پر شد گلوی زخم تو  پر شد گلوی زخم

زخم آمد از گلوی تو تا گفتگوی زخم

از روبروی زخم تو تا زخم روبرو

هی زخم و زخم و زخم، وَ هی روبروی زخم

 رگ شد وضوی بیعت رگ شد شتک شتک

اینک شتک شتک رگ و اینک وضوی زخم

ای سرخ کهنه، کهنه ترو زخم تر، وَ سرخ

گبری بریز، کهنه و سرخ از سبوی زخم

از بوی زخم و پیرهن از بوی و پیرهن

 از زخم بوی پیرهن از زخم بوی زخم

رگ،زخم،رگ،ملاَءکه،رگ سرخ و سجده رگ

مسجد شد از نمایش رگ، فَسجُدوی زخم

زخمی که زخم زخم نمی گفت و زخم گفت

زخم نگفته گفت به زخم مگوی زخم

نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 14:34 | لینک  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منوچهر نوربخش

 

گفتم و گفت

 

 

گفتم ازدوش دلم، بار تمنا بردار

گفت از دامن من دست تقاضا بردار

گفتم از طلعت رخسار تو مبهوت شدم

گفت از ديدن مه، چشم تماشا بردار

گفتم از عشق تو چادر زده ام در صحرا

گفت مجنون مشو و خيمه زصحرا بردار

گفتم از آتش عشقت جگرم مي سوزد

گفت فكري كه نسوزي به سراپا بردار

گفتم از بحر غم خويش نجاتم ندهي؟

گفت ديده زفرو رفته به دريا بردار

گفتم ازمردن مجنون به هوس افتادم

گفت برگ گلي از دفتر ليلا بردار

گفتم ازحالت نوربخش نباشد خبرت

گفت دست از من و از گفتم وگفتا بردار

 

 

 

 

 

 

 

 

منوچهر نوربخش

 

آهنگ رفتن

 

مي دمد درسازهجران، دلبر عيار باز

مي كند آهنگ رفتن بهر ديگر بار، باز

دامنش گيرم مصرانه كه از پيشم مرو

گر چه مي دانم بود بيهوده اين اصرار باز

ريزم از رطل دو ديذه  باده گلگون اشك

بر گذرگاهي كه تازد مركب رهدارباز

مي رود گيرد كمين اندر مسيرعاشقان

قصد سرقت كردن دل دارد، آن طرار باز

گر به تو ديعش ندارم گل كه ريزم بر سرش

از گل بوسه نمايم چهره اش گلبار ،باز

شوكران مالد اگر بر لب نمي ورزم دريغ

از به هم پيوستن لب، بر لبان يار باز

مار گيسويش زند گر چنبره بر گردنم

مي كشم دست نوازش بر سر آن مار،باز

مي سپارم دل به دستش تا نباشد در سفر

بي كس وتنها، بدون مونس و غمخوار باز

اندر آن حالت زنوربخش اين صدا آمد به گوش

اين من و اين شام تار و ديده ي خونبار ،باز

 

 

 

 

 

منوچهر نوربخش

 

درخت خاطره

 

به زخم حنجره ام، زخم نيشتر ندهيد

مرا شكنجه و تعذيب بيشتر ندهيد

چو دُرنادره ام، گم شد وزدستم رفت

حوالتم به تفحص به بحر و بر ندهيد

درخت خاطره ام، در كناري افتاده

براي كندن آن، زحمت تبر ندهيد

دمي محاوره ام ،با نگار خوش باشد

به شرط آن كه رقيب مرا، خبر ندهيد

سِرمناظره ام، با كسي نمي باشد

رها كنيد و مرا بيش، درد سر ندهيد

بَرد مساهره ام، خواب را زديده ي تان

مگر به ناله ي من ،گوش تا سحر ندهيد

غبار پنجره ام،  را به اشك مي شويم

سرشك ديده بس است، آب را هدر ندهيد

لب مذاكره ام، خورده است مهر سكوت

مجال باز شدن را به بسته در، ندهيد

پَِرمشاعره ام را شكسته چون بينيد

دگر اجازه پروازدر هنر ندهيد

ره مخاطره ام عبور دشوار است

چو نوربخشم از اين رهگذر، گذر ندهيد

نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 14:33 | لینک  | 

علي اميري (باران گنابادي)

 شعر۱

نه آسمان،

نه دريا،

آبي لحظه هايم نمي شوند

آبي لحظه هايم، دستان شرور توست

 

 

شعر۲

از كنار رودخانه كُلُرادو برايم  كارت پُستال بفرست

كه ايران ديگر برايم زيبا نيست،

 

اندكي برايم لوركا بخوان

و مثلث برمودا باش

                         باش

كه خاطرات آت آبِ ليمو مي ريزد

در گودي چشمان اَم،

مي خواهم

در يكي از شب هاي آرام سپتامبر

عاشقانه اي به تو هديه دهم

كه بوي آن فضا را عطراگين كرده است،

چه روزها كه درعكس اَت لَميده بودم

عكس اَت دود شد، اَره شد

و من مانند نخ سيگاري بي نفس سوختم

در عكس اَت لميده بودم

                        كنايه از

                        چهره ي فرشته اَت بود

                         كه سند مالكيتي نخواست

 

 

 

نه آسمان

نه دريا

نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 14:15 | لینک  | 

 

 

از كنار رودخانه كُلُرادو برايم

  كارت پُستال بفرست

 

 

ورود

 

اگر بهار را فصل شعر خوانده اند- از آن رو كه از زماني بسيار دور،هر چيز زيبا را شايسته توصيف به زيبايي هاي شاعرانه مي دانسته اند، يا، از آن رو كه شاعران كهن جلوه هاي زيباي بهاران را همچون ظرف و زباني مناسب براي نمودن و به نمايش گذاشتن تزيينات و تجملات بارگاه ممدوحان بكار مي گرفته اند -  اما پاييز، اين فصل برگ ريز و بهت انگيز، كه نشاندار و نشانه گزار سبكباري و سبكساري است،كه با همه تهيدستيش زرافشان لحظه هاي گرسنه چشمي و عريان طلبي سرودگر آزاده خوي وبهانه دريغا گويي آن پرنده غربت جوي است ، فصل شعر اگر نه  فصل شاعر است آري پاييز فصل شاعر است در اين فصل است كه شاعر چون چكاوكي از اندوهي سرسبزي و سيرابي هميشه جنگل گريخته در فضاي گشاده و پُر نسيم با درنگي از اوج پري ميفشاند و ترانه اي با چنان شور و فراغتي مي خواند كه نه انگار از تالارسروها و دالان صنوبرها بلكه از ستونهاي زنجير بر كتف زندان هزاران قفس عظيم رهائي جسته است

نگاه شاعر امروز در پاييز نگاهي است از پنجره خويشتن خويش بر هر چيز نگاهي كه انبوهي برگ و باري از آفتاب محرومش نمي كند چرا كه او مي خواهد همه چيز را در آفتاب حتي بي آشفته كاري سايه برگي بيند مي خواهد پوپك فريب حجم  وهيات خورده نيز او را برهنه برهنه بي شاخسار نيرنگي و بي نيرنگ رنگي تماشا كند در پاييز خويي چنان ترانه اندوهناكي زمزمه كنيم تا چگونه پوپك آهي سرود و سنبل انساني مي شود رو در روي تو كه چون شاخه اي از آن فرو افتاده اي .

اين دقيقا همان چيزي بود كه استاد نوربخش بارها برايم زمزمه كرد، اگر چه شعرش نيز از اين موارد بي نصيب نبود .

و اكنون با كوچ نابهنگام و مظلومانه اين بزرگ مرد عرصه شعر و ادب و به پاس رفاقت و زحماتي كه در جهت پيشرفت اين حقير متقبل شدند، آخرين دفتر شعر امروز گناباد توسط اينجانب  را  با هدف ايجاد انگيزه مطالعه و تلاش شاعران جوان  و بينش و آگاهي  علاقمندان به ايشان تقديم مي نمايم.   

در اين مجموعه  ((زير چنار دالبتي))  اشعار شاعراني به چاپ رسيده است  كه سال ها در انجمن هاي ادبي شهرستان شركت مي كنند و با استاد نوربخش هم عصر بوده اند و بنا به پيشنهاد خود شاعران سعي گرديده است كه هيچ گونه تغيير و ويرايشي در اشعار شاعران صورت نپذيرد و شعر هر شاعر معرف شناسنامه اي از ديگر آثاراو باشد.

خدمت علاقمندان و صاحب نظران عرض شود كه.در اين گونه مجموعه ها با توجه به اختلاف سليقه هايي كه توسط افراد وجود دارد، اشعار در قالب ها و سبك هاي مختلف ادبيات فارسي در كنار يكديگر آمده اند  كه باعث تنوع اشعار دراين مجموعه شده است.  نكته اي اضافه كنم كه اگر به نظر علاقمندان برخي از اشعار با معيارهاي شعر امروز فاصله دارند دليل بر كوتاهي كردآورنده نيست.

در پايان برخود لازم مي دانم از همه كساني كه بنده را در گرداوري و چاپ اين دفتر ياري نمودند بويژه سركار خانوم ليلا اكرمي از شاعران تواناي كشورمان و همچنين دوست ارجمند و شاعر گرانمايه جناب استاد علي باباچاهي كه مقدمه اين كتاب را برعهده گرفتند سپاسگذاري نمايم و اميدوارم بتوانم در ديگر فعاليت هاي فرهنگي ادبي به خصوص نشست هاي فرهنگي ادبي  مؤسسه انديشه سپيد در جهت اعتلاي فرهنگ و ادب  كشور و سطح بينش عمومي بردارم .

علي اميري باران گنابادي

 

 

نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 14:6 | لینک  | 

 

 

مرتضي خدادادي

 

 

 

 

 

تيك

تاك

چشمانت ساعتي بود

كه  پلك هايش تيك تاك مي داد

                               زمان جدايي را

 

آذر۸۶

نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 23:49 | لینک  | 

 

 

 

 

حميد خصلتي

 

قاف عشق

 

 

مدهوش گشته آينه ها از نديدنت

در حيرتم ز روز گواراي ديدنت

بوي تو مي برد ز كف عاشقان قرار

تا چيست حال دل به سحرگاه چيدنت

جان و نهان نهاده به راه تو چشم را

مانده ست شمع غيبت و يك دم دميدنت

در كوچه هاي شهر تمام پرنده ها

جان ميدهند در تب و تاب رسيدنت

اي قاف عشق از گذر ما عبور كن

دل بسته ايم ما به  شراب دميدنت

نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 23:47 | لینک  | 

هادي حيدري

 

 

مي خواهم بنويسم

بر زير كمان برگ رنگين

آه ققنوس پير را كه بيدار مي كند پهنه پندار را

شعله اي مي خواهم

شبيه آه

و فردايي كه باشد نشاني

تا به شفق بپيمايم

و صدايي كه هيچكس نمي خواهد بداند

حتي كلاغي

بر اين ويران خرابات

نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 23:45 | لینک  | 

هادي حيدري

 

 

 

يادِ

      تو

 خاطره ما

و من در بستر زمان گرمايِ تو

رحله ي آهنگ درخت عاشقي را

مي شنوم

روزي كه نبود صحبت خود در ميان

اي روح تو

جاودان


نوشته شده توسط باران گنابادي در ساعت 23:45 | لینک  |